Read غیرقابل چاپ by سید مهدی شجاعی Free Online


Ebook غیرقابل چاپ by سید مهدی شجاعی read! Book Title: غیرقابل چاپ
The author of the book: سید مهدی شجاعی
Edition: کتاب نیستان
Date of issue: 2007
ISBN: No data
ISBN 13: No data
Language: English
Format files: PDF
The size of the: 823 KB
City - Country: No data
Loaded: 2715 times
Reader ratings: 5.2

Read full description of the books:



داستان غیر قابل چاپ

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد ، پرسید:
ببخشید!شما شارون استون نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد ، مرد گفت: بله ، فکر میکردم ، چون...
زن حرفش را برید: ولی همه میگن خیلی شبیهشم . اینطور نیست ؟
مرد قاطع گفت: نه ، همه اشتباه میکنن ، به خاطر اینکه شارون استون زن خوشگلیه ولی شما متأسفانه اصلاً خوشگل نیستین ، به همین دلیل من فکر کردم که شما نباید شارون استون باشین.
زن تازه فهمید که رودست خورده ، با عصبانیت فریاد کشید: بی شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچکدام فکر نمیکنن که شبیه شارون استونن .
زن هنچنان معترض گفت: خب که چی؟
مرد گفت: چون شما فکر میکردین که شبیه شارون استون هستین ، خواستم از اشتباه درتون بیارم.
زن دوباره عصبی شد: برو ننه تو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که والده من یه همچین تصوری راجع به خودش نداره . ولی چون شما یه همچین تصوری دارین...
زن فریاد کشید: اصلاً به تو چه که من چه تصوری دارم . و کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد.
مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش ادامه دهد.
اما زن دست بردار نبود . و سه چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده بودند ، ترجیح میدادند که دعوا ادامه پیدا کند.
یک نفر به مرد گفت: کجا! صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.
دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این با شخصیتی! و به کت و شلوار مرد اشاره کرد.
و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره والله.
زن بر سر مرد که از او فاصله میگرفت فریاد کشید: هر چی از دهنت دربیاد، میگی و بعد مثل گاو سرتو میندازی پایین میری؟
یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد میدوید و سه چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود میکشید گفت:
از مزاحمت هم بدتر . مردیکه کثافت.

***


در کلانتری پیش از آنکه افسر نگهبان پرسشی بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاکی ام . به من اهانت کرده.
افسر نگهبان ، سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمی اش را مرتب میکرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ایشون گفته ام که شما شبیه شارون استون نیستین. اگه این حرف اهانته، خوب بله، اهانت کرده ام.
افسر نگهبان هاج و واج به زن نگاه میکرد.
زن، روسری اش را عقبتر برد، آنقدر که دو ریشه منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را قاب بگیرد.
افسر نگهبان، نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلاً به ایشون چه مربوط که من شبیه کی هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلاً به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟
مرد گفت: شما اِکو این؟
افسر نگهبان گفت: اِکو چیه؟
مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار میکنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی میکنم. چطور میتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بی تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر میکرد سوفیالورنه. آنقدر طول کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد. دیروز اتفاقاً کلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. بخاطر همچین شکایت مشابهی.
افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش درآورد و برگه های بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانمها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت مواجه بشم. گاهی وقتها هم روزی دو بار. البته فقط خانمها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم. بعضی ها فکر میکنن مارلون براندوان. بعضی ها فکر میکنن آرنولدن. تازه فقط مسأله مشابهت با هنرپیشه ها نیست...
زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی خوردهریمل های زیر چشمش را پاک کرد و در حالیکه آینه را در کیفش میگذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه ای! خوب شد که به دام افتادی.
افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی ناپذیر برو بچه ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون میدونیم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.
افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.
سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه ای نیستم.فراری هم نبودم که به دام افتاده باشم. هر جا که تذکری داده ام، تاوانشم پرداخته ام، کلانتریشم رفته ام. به هیچ کی هم بدهکار نیستم.
افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفا تو دادگاه.
و کاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس .
مرد سریع مشخصاتش را نوشت و کاغذ را برگرداند ، افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتو نو بنویسین.
تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرود ، پایش را بکوبد و چایها را روی میز بگذارد ، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین.شاید لازم بشه.
زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی همین هم کفایت میکنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟!
افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین. اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.
افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا میپرسی؟
مرد گفت: میخواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی اطلاعم، اینه که...
افسر نگهبان گفت: نه، اشکال نداره. و به زن گفت: علت شکایت رو چی بنویسم؟
و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده ام که شبیه شارون استون نیستین.
و به زن گفت: اگه اهانت دیگه ای به شما کرده ام بگین.
زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.
مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی شرف، کثافت، گاو و حرفهای دیگه که حالا بعد من در شکایتم مطرح میکنم.
زن جاخورده گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد میفرستموتون دادگاه. اونجا قاضی حکم میده.
مرد پرسید: در مورد اینکه ایشون به شارون استون شباهت داره یا نداره قضاوت میکنن؟!
و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعاً دشواره ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی کنه.
افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت میکنن. و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمناً حالا دیگه وقت اداری تموم شده . شما امشب اینجا میمونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.
مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت میکنم، میبینم در قضاوتم اشتباه کرده ام. شما خیلی هم بی شباهت به شارون استون نیستین.
زن گفت: واقعاً میگین؟!
مرد گفت: واقعاً. اگر این شباهت وجود نداشت چرا من از میون اینهمه هنرپیشه اسم شارون استون رو آوردم؟!
زن گفت: خیلی ها بهم میگن. آرزو دارم یه بار با شارون استون مواجه بشم ببینم خودش چی میگه.
مرد گفت: اون هم حتماً به این شباهت اعتراف میکنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من میخوام شکایتمو پس بگیرم.واقعاً حوصله دادگاه و درد سر و این حرفهارو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.
افسر نگهبان گفت: نمیشه. قانون وظیفه خودشو انجام میده.
زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرفنظر کنم...
افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی میشه؟!
مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش میکنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج میزنه، میشه بپرسم؟
افسر نگهبان در حالیکه کاغذها را پاره میکرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: میخواستم بپرسم شما شبیه شرلوک هلمز نیستین؟


Download غیرقابل چاپ PDF غیرقابل چاپ PDF
Download غیرقابل چاپ ERUB غیرقابل چاپ PDF
Download غیرقابل چاپ DOC غیرقابل چاپ PDF
Download غیرقابل چاپ TXT غیرقابل چاپ PDF



Read information about the author

Ebook غیرقابل چاپ read Online! سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال 1339 در تهران به دنیا آمد. در سال 1356 پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشكده هنرهای دراماتیك وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیك به ادامه تحصیل پرداخت. هم‌زمان، به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرك كارشناسی، آن‌را رها كرد و به‌طور جدی كار نوشتن را در قالب‌های مختلف ادبی ادامه داد.

حوالی سال‌های 58 و 59 یعنی حدود 20 سالگی، اولین آثار او چه در مطبوعات و چه در قالب كتاب منتشر شدند.

حدود هشت سال مسؤولیت صفحه‌های فرهنگی و هنری روزنامه جمهوری اسلامی و سردبیری ماهنامه صحیفه را به عهده داشت. سال‌های متمادی مسؤولیت سردبیری مجله رشد جوان را برعهده داشت و هم‌زمان در سمت مدیر انتشارات برگ به انتشار حدود 300 كتاب از نویسندگان و هنرمندان و محققان كشور همت
گماشت.

شجاعی سردبیر و مدیر مسوول ماهنامهٔ نیستان بود. که از سال 1374 تا 1377 منتشر شد. داستان کوتاهی که با عنوان «پارک دانشجو» در شمارهٔ ۱۲ مجلهٔ نیستان به چاپ رساند، مشکلات قانونی‌ای از سوی دانشگاه آزاد اسلامی برای وی و مجله‌اش بوجود آورد. همچنین پس از چاپ سلسله مطالبی طنز در نقد مکاتب فمنیستی، علی رغم شکایت دادستان وقت (اقای رازینی) و تبرئه ایشان، در اعتراض به شرایط موجود، خود از انتشار نیستان خودداری کرد.

مسؤولیت داوری چند دوره از جشنواره فیلم فجر، جشنواره تئاتر فجر، جشنواره بین‌المللی فیلم كودك و نوجوان و جشنواره مطبوعات از فعالیت‌های هنری و فرهنگی او طی سال‌های 65 تا 75 به‌شمار می‌روند.

اگرچه رشته تحصیلی‌اش ادبیات نمایشی بوده و چند نمایش‌نامه هم به دست چاپ سپرده، اما بیش‌تر بر روی داستان‌نویسی متمركز شده و مجموعه‌هایی از داستان‌های كوتاه و بلند مانند «سانتاماریا» و «غیر قابل چاپ» را منتشر كرده است.

از دیگر آثار هنری سید مهدی شجاعی، قطعه‌های ادبی اوست كه در قالب چند كتاب به بازار نشر روانه شده‌اند.

فیلم‌نامه‌های «بدوك»، «دیروز بارانی» و «پدر» كارهای سینمایی مشترك او با مجید مجیدی هستند و فیلم‌نامه «چشم خفاش» و «قلعه دبا» كارهای سینمایی مشترك او با بهزاد بهزادپور. از دیگر فیلم‌نامه‌های سیدمهدی شجاعی، می توان به «كمین» و « آخرین آبادی» اشاره كرد كه توسط كانون پرورش فكری كودكان ساخته شده‌اند.

هم‌چنین كتاب‌های «كشتی پهلو گرفته»، «‌پدر، عشق و پسر»، «‌آفتاب در حجاب»، «‌از دیار حبیب»، «‌شكوای سبز»، «‌خدا كند تو بیایی» و « دست دعا، چشم امید» حاصل تجربه‌های او در زمینه ادبیات مذهبی هستند.

به صورت جدی و مستمر نیز به ادبیات کودک و نوجوان اشتغل دار


Reviews of the غیرقابل چاپ


CHARLES

An interesting book that says more than you can fit

MARTHA

Why do they ask for a phone?

LEWIS

Put it on the toilet paper! or the fireplace!

ELSIE

The book is very deep! Tip for Reading.




Add a comment




Download EBOOK غیرقابل چاپ by سید مهدی شجاعی Online free

PDF: -.pdf غیرقابل چاپ PDF
ERUB: -.epub غیرقابل چاپ ERUB
DOC: -.doc غیرقابل چاپ DOC
TXT: -.txt غیرقابل چاپ TXT